|
فینیقیه زنی بود با کلاه مدرج
|
||
|
شعر و نقد |
اقلیما *
تااز شباهت گلدان ها خاک بگیرم و خاکستر
زمین آشوب چشم های تو را خواب رفته است
این پنجره
این درخت
اما تمامی آسمان همین نبود
می روم به انتهای تاریک ترین شب دنیا
لایه به لایه ی پوشال ها
و سایه ای که هر چه تنظیم اش میکنی
سال و ماه
و موج نمیداند
پیدایت نمیکنم اقلیما
روز به روز قرن هاست روح طبیعی دخمه ها
ته مانده ی عامیانه ی گندم را
به آستین پر از چرو ک پیرهنی وصله می کنند که با من تناسب خونی داشت
به تو رجوع می کنم اقلیما
در من زنی است که زخم های پیرهن اش را
استپ های خشک شده می مکند
در من زنی است........
نفرینی که شناورم می کند به صخره و خاکستر
و این گرد باد با همه ی سخت جانی اش
تقویم ات را بیاور اقلیما تقویم ات را بیاور
پنجر ه ها را کنار بزن
سهمی از زمین برای خودت بردار برای من
ترسیده ام و آسمان
متن بی حواسی لب هایم را در برشی از دقیقه تیک می زند
ترسیده ام و قرن های پیاپی
خدایان مرده از دکمه های پیرهن ام بالا رفته اند
و قرن های دیگری
که پاهایم را گردبادها از فاصله به فاصله مفقود برده اند
تا از شناسنامه ی باطل ام گاهی همیشه سیب زرد بروید و گندم زار
پنجره ها را کنار بزن اقلیما
از مادرت بپرس از مادرم
این چشم زخم که دردهای منتشرش را مراثی مردن ام حمل می کند
هر گز معاصر طوفان به تعادل لب هایم راه می زند ؟!
بگو یک ساقه بهشت
و تقویمی که دور ریخته ام از خودم
تا شیب سرزمینی کائنات در آفتاب عکس بیفتد
می تواند ادامه ی من باشد ؟!
و این غروب که در مدار خودش فراغت شب هاست
پنجره ها را کنار بزن اقلیما با من بیا
تا هر شب با رنگ های
قرمز و نارنجی
یک بار هم باران ابر بگیریم
* اقلیما / دخترحضرت آدم علیه السلام
قرنطینه
از این شدت گرمی و روشنائی و تابش *
هیچ کس تنها نمی ماند
نه من
نه تو
حتا دیوارهای شوره زده ی همین اتاق
که نمی گذارد خواب راحتتان
به میز بچسبد
حتا دریا از مسیر ساحلی اش
با یک جفت بند رتا شده
می توانست اصلا نباشد
حالا که من معجزه ها را درکلماتی تصادفی پهن کرده ام
و لب هایم را رو به آینه از بالا به پائین شمرده ام
و برایم مهم نیست
موهایم را فروخته اند
ومن صدای جرینگ جرینگ پرسه زدن اشان را
وقتی فصل ها تکان خوردند مشاهده کردم
و برایم اصلا مهم نیست
این اتاق که سه در چهار مربع اش را تصویرهای پازلی دست چندمی
آنقدر بالا و پائین پریده اند
که اشیاء از روابط علت و معلولی مخاطب کوچه اند
عزیزم طاعون که ترس ندارد
اصلا عفونتی که از دهن بیفتد
چرک هایش را به هیچ زبانی نمی شود بخشید
اصلا قرنطینه محل برگزاری مرده هاست
ببین
یک چشمم را بسته ام
تا با چشم دیگرم
موهای تاریکی را شانه کنم
می خواستم از کلماتی که عاشقانه هایم بودند
خواب هایت را عقب بزنم
اما دیواری که در من رشد می کند
زن خوب فرمانبر پارسا را
سنگی به حنجره ام بست
که عادت داشت اشتباهی بیاید و آمد
بعد تا خاکسترم را به کوچه بیاورند
رگ هایم از جیغی فراری در اتوبان سنگ می خورد
روسری ام را تنگ بسته ام
شمس لباس عروسی ام را ویرایش کند
تا من حلقه حلقه از طراوت این دود بهشت ببلعم
نترس عزیزم
انگار تو پیش ار موعد سر رسیده ای
با خط کشی که ارتفاع اش
کوتوله نمائی عصرهارا آشفته نمی کند
و گرنه می دیدی
طاعون که ترس ندارد
دیدی ؟!
وا لبته قرنطینه ای که به آن دعوت شده اید !........
حرف هایم را بر می دارم
تا از آینه ی قدی
کودکی را لایروبی کنم که از خنده های زمین گم شد
بعد در تیراژ دیگری
بر آنم که از دامن مادر مهربان سر برآرم !*
اشارات شعر از شمس کسمائی *.
سیر و سلوک مجازها
مکث و مروری بر مجموعهی شعر " دویدن در لانگشات " سرودهی علی یاری برگرفته از روزنامه ی ملت ما ۷/۴/۱۳۹۰
دویدن در لانگشات، دفتر شعری است با شعرهای دلنشین و شفاف که با فضاسازیهای عینی و ملموس راوی روایتهایی است از جهان پر از رمز و راز و پر از تضاد و تناقض پیرامون ما. شعرهایی که هر بار از دو مسیر جدا و متفاوت در پیکرهی نوشتار به حر کت طولی و عرضی خود ادامه میدهند، سیری آفاقی و سیری انفسی.
گردش بر مدار جهان هست و اتّفاقات جزء و کلاناش در قالب برملا کردن معضلات و تناقضات سیاسی – اجتماعی – اقتصادی و گرایش به فضاهای عاطفی و برجستهنمایی ذهنیت غنایی منتشرشده در متن. گویی تصاویر با غوطهور شدن در هر دو جهان واقع و جهان ذهن، با جاریشدن در مسیرهای متفاوت و در نهایت یکسو شدن با هستینگریهای شاعرانه است، که قادر میشوند تا سمت و سویی یکنواخت و متمایل به خواست شاعر را به خود بگیرند.
شعرهایی که گاه با تکیه بر خردِ جمعی و ناخودآگاه قومی، با طرح معضلات بشر کنونی بر آن همه جهل و خرافه و تبعیض، آگاهانه و پُرخروش میآشوبند و گاه با تامل بر عواطف عاشقانه پای در عرصهی سرایشی دیگر (زبان غنایی) مینهند. اگرچه شعرهای عاشقانه و احساساتیگرای نوشتار هرگز پای در ورطهی سانتیمانتالیسمی سطحی نمیگذارند.
کمی نور ملایم لطفا
میخواهم
بیرون بزنم از این تاریک
و نقش خودم را بازی کنم دیگر
پسرکی بومی هستم
ادا دارم به سبک دههی چند
در این اتاق و اکنون
بلدم رُل خودم را خوب بازی کنم ص 37
شعر یاری امّا شعری ساده و شفاف است. مجازهای بیانی با تکیه بر کندوکاوهای شاعرانه پیرامون حوادث جهان و تعمق در مسائل زمانه، با کلمات عینی و ملموس در متن تعبیه شدهاند. پیوند عمودی استوار بین گزارهها به گونهای است که مفاهیم در کلّیت هر شعر در جهت توصیف و تبیین یک ایده و فکر و مضمون عمل میکند. تا آن جا که گزارهها، گاه در توالی معنایی یکدیگر به صف ایستادهاند و گاه با عقب و جلو پریدن از معناهای متداول و معمول، ذهنیت مخاطب را در بازی سایه روشنهای نهفته در دل گزارهها، به تماشا گرفتهاند.
سندباد است این
کودکی جهانوطن
موزونی زمین را تاب ندارد
و همبازی غولان
شیهه میکشید بر نیزار
در غیاب دزدان. ص 9
لحن گفتاری گزارهها اما در هیاتی متعارف که گاه فاقد خلافآمد عادتهای بیانی است، به افشای سازوکارهای درونمتنی تا به آخر باقی میماند. تا جایی که شاعر با بهرهگیری از انرژی لحن محاورهای مردمان جنوب خواهان دستیابی به زبانیّتی غیر از زبان رایج نوشتار است. روایتهایی که با توجه به اساطیر فرهنگ شرقی با برجستهنمایی و تکیه بر جغرافیای خاورمیانه حول محور معضلات این جهانی میچرخند تا در دگردیسیهای معناییشان سرانجام بار جهانوطنی نوشتار را بر دوش شعرها یله نمایند.
من از چابهار تا مینو
یک نفس دویدهام با شرجی
که بیایم و بگویم:
"چه هیبتی داره ئی سرخی دریا
لامصّب، تمومی نداره یه شو دل کنیم تورانه بدیم به ئو
تو میگی عمو الیاس،
ئی سرا بریده ...ئی لباسا غواصی ....؟!"
گفتی از میدان نقش جهان
فقط قهقههی مرموز شیخ به یادت مانده و بس؟ ص20
زبانی صمیمی پیچیده در تداعیهای طنزآلود، به همراه پرهیز از اطناب و زیادهگویی که سبب میشود نگاه مضمون محور شاعر با درهمآمیختگی عنصر عاطفه، به همراه طنزی مخفی و پنهان که در ژرفلایههای اثر منتشر است، ارتباط صریحتری با مخاطب برقرار نماید. گویی همهی اتّفاقات در دریای متلاطم زندگی است که باید لحظه لحظه به تصویر درآید و شاعر با دوربینی که به دست گرفته است بار این انتقال و عبور از منظرههای عمومی را به عهده گرفته، با ثبت لحظات مختلف، نمود عینی مفاهیم یا حسّی نگفتنی را به تماشاگر عرضه مینماید که انعکاس آن را در تک تک شعرهای «دویدن در لانگشات» میتوان دید.
پل سفید
همیشه از جنگ جهانی برمیگردد
و شهر پهلو داده به آب
با مجمعالجزایر مخوفش
و وسترنی که داد پردهها را درآورده
از بس تمامی ندارد
خیابان نادری
به طرز وحشتناکی عیالوار است. ص 45
با این همه یاری نیز از جمله شاعرانی است که از ارائهی ترکیبهای اضافه در شعرهایش رویگردان نیست، اگر چه این بهرهگیری گاه به گاه و از سر اتّفاق در شعرها، مسیری نه چندان متفاوت را به نمایش گرفته باشد. ترکیباتی از قبیل: خنکای یادها، شب درخت، سکوی سیمانی، خواب مروریدها، خورشید مایل، خلوت نیمروز، شوریدگی رنگها، اقلیم خشتی غم، جیکاجیک گنجشکان، کاکل خاکآلود، گلهای کاشی، صدای دمام، گوشت جوان، دایرهی گل، قاچ هندوانه، سبزی درختان، قاب پنجره، قیلولهی عصرگاهی، روغن سوخته،... و نظایر اینها.
ترکیبسازی هایی که سرانجام در روند رفتاری خود در کلیت نوشتار با ایجاد نوعی فضاسازی تصویری همچنان محور اصلی تصویرسازی شعرها به شمار میآیند. امّا یاری منطق موضوعی - روایی خاص خود را دارد و اگرچه میکوشد تا حرکت شعریاش را متناسب با تمهیدات متنوع به کار برده شده در متن ادامه دهد و سعی میکند تا همچنان از راههای کوبیده شدهی موافق با عادات روزمرهی شعری مخاطبانش فاصله بگیرد، اما بسامد اضافههای ترکیبی یاد شده که در راستای فضایی آشنا با سابقهی ذهنی مخاطب و پیش فرضهای مشخص در سنتهای شعری ما جای گرفتهاند، سرانجام توانستهاند تا بارها با کمرنگنمایی آشناییزدایی و غریبهسازی در متن، مانع از پرتابهای تصویری درخشان تری در شعرها شوند.
با برگها گفتوگو دارد باد
خورشید مایل
به شوریدگی رنگها دل باخته است. ص 34
با این حال دویدن در لانگشات از همان ابتدا نشان میدهد شعری است که آگاهانه مسیرهای پیش رویاش را در چینش گزارهها طراحی کرده است، پس مخاطبانش را هرگز با هیچ تعقید و ابهامی نه در زبان و نه در ارائهی تصاویر گیج و گم رها نمیکند. گویی شاعر بارها با وسواس و دقت نظر کلیهی مسیرهای آمد و رفتاش را در نظر گرفته که هیچ خلجان و گردابی تصاویر را نیاشوبد تا سرانجام فرم و محتوا در سراسر شعرها به وحدتی ارگانیک نزدیکتر شوند.
گویی محتواگرایی و اندیشهمحوری ناب به همراه ساختنمدبودن شعرها سرانجام توانستهاند شاعر را از توجه زیاد به بازیهای زبانی، در محیطی مطلوب و متعادل نگه دارد که در این میان رفتارهای نه چندان ویژهی زبانی همچون آشناییزدایی در نحو زبان که گاه گاه دستیابی به بازیهای زبانی را در متن به رخ میکشد، نمیشود که ندیده گرفت.
اما حافظهاش ...
{لطفا فریم بعدی را بگذار!}
نمیشناخت
و مثلا اتفاق را دیده بود
آن هم از ایوان طبقهی چهار
شرجی عبور کرد از نسوج تنم
شفاف شدم ابدی ص 52
از دیگرسو بازی با کلمات، ناتمام گذاشتن روایتها، حرکت عرضی گزارهها در یکدیگر و تداخل مفهومی جملهها به گونهای که هر گزاره به جملههای ماقبل و بعد خود وصل شدهاند تا معناها و مفاهیم یکپارچه و گاه متفاوتی را بتوان از آنها استنباط نمود و این همه در سایهسار پرشها و انقطاعهایی صورت میگیرد که گاه شعرها را تا مرز هنجارشکنی و شکستن خط روایی کشانده، از طریق تداخل ژانرها، کاربرد تکنیکهای سینمایی، فرم داستان و نمایشنامه به همراه گرهخوردن آنها به بینامتنهایی که مادام در دل شعرها در رفت و آمدند تا ساختار روایت خطی شعرها را برهم بزنند، اتفاق میافتد.
ملوان یک کشتی بودم
یک دستم را دادهام به دزدان دریایی
دست دیگرم
بادبان را به باد میدهد
این بار
نه سفر میکنم به هندوستان
عود و ادویه بیاورم
نه ابریشمی میبرم به زنگبار
میخواهم سراغ ناخدا عبدو را بگیرم
که به دریا زد و
بلد جزیرههای جنوب شد. ص 12
تصاویردر شعرهای کوتاه این دفتر نیز از جنس عاشقانهاند و نمودار عواطفی تند، امّا به شدت کنترلشده که اگرچه در ظاهر امر با فراروی از کلیشهها و همانندنویسیهای دورهای، با تصرف در نحو زبان و شالودهشکنی از فرمهای بیانی عادتشده در این دههها توانستهاند خود را به رخ بکشند اما همچنان نتوانستهاند خلاقیتهای تصویری متفاوت و بدیعتری را در متن به نمایش بگیرند.
الفبای فارسی
تنها سی و چند حرف دارد
اما من
به قدر جهانی از تو کلمه میسازم. ص56
حرکت گزارهها در متن گاه همگرایانه است و گاه در مسیری امتدادی در کنار هم میلغزند که در این صورت حاشیهای خنثی را در شعرها رقم میزنند که حاصل جمع آن متنی است لغزان که از امتزاج و درهمآمیختگی روایتها - گزاره ها- تصاویر- نامها و نشانهها مسیر تکمعناییشدن نوشتار را درهم میشکند، اما بارها در چندمعنایی شدن گزارهها و روایتهای چندگانه به تحلیل میرود.
گزارههایی که نه هرگز بر اتفاقی میآشوبند و نه به خلجانی تند و گزنده تبدیل میشوند و تنها گاه با ارجاع به وقایع جهان پیرامون به مفاهیمی بدل میشوند برای همدلی با مخاطب. با این همه نمیتوان تصاویر درخشانی را که گه گاه در فضای شعرها فارغ از جاذبهی زبان فاخر و ادیبانه و تنها با بهرهگیری از زبانی ساده و و بیپیرایه در متن رخنمون شدهاند را به آسانی ندیده گرفت.
حسی که از نوک بینی بخار میشود
و عطری که تند به خود ریختهاند
نما محو میشود به اسبی
که زلزله دیده است از عمق ص 18
سازوکار تصاویر، ترکیبها و بالاخره زبان و ساختار شعرها به همراه لحنی گفتاری تمرکز اندیشههای شاعرانه را با دستیابی به گونهای ایجاز به دست گرفته است تا سرانجام کشف ارتباط حسی میان اجزای شعر همچنان به مخاطب حواله گردد و بس.
به واقع عناصر روایی در تعامل با گزارههای همگراست که با تکیه بر پدیدههای متناظر و موازی، اجزای متنافر را در ژرف لایههای نوشتار به هم گره میزند. پدیدههایی که بارها از مرکز ثقل شعرها گریختهاند اما پس از گشت و گذارهایی در آفاق متن دوباره به مرکز دایرهی شعرها برگشتهاند تا از مسیری روشن و شفاف تجارب زیستی شاعر را نمایش دهند. اگرچه حاصل این همه، شعری باشد که نه دورپرواز است و نه به جسارتهای زبانی و نوآوریهای تصویری در شعر وقعی مینهد. بیانی که شتابآلود نیست و در سایهی شباهتهای بیانی - نگارشی شعر امروز (بدون برجستهنمایی لحنی مستقل در متن) گاه چشم بر شور و شیدایی و تحرک و تنوع در شعرها بسته است، پس هرگز پای در دایرهی ممنوع نوشتار نمیگذارد و در پی نوآوری و آشناییزدایی جدی و پیگیر از تصاویر نمیماند و نیست.
داشتم "شیر کو بیکس " را صدا میزدم
که به جغرافیای غمگین دیگری دعوت شده
با کودکانی که
مدارهای مزارشریف تا کابل را تعریف میکنند عنقریب
و جای مزارع خشخاش البته مهم است و
بقایای مجسمههای بودا همین طور . ص26
افسانه نجومی / خردادماه 1390
نمای درشت
آنتولوژی شعر زنان استان خوزستان ،
نوشته افسانه نجومی
ناشر: نشر ترآوا
نمایشگاه ۲۴ تهران سالن ۲۰ غرفه ۵۱
فروش در کلیه کتابفروشی ها در اهواز: رشد-بینالملل و محام
رو به روی تو
روبه روی تو می آ یم
از رو به رو
عکس ام از مناظره خارج است
خط می زنم
خط می خورم
بر می گردم به جنوب تکنوازی این درخت
مشکل نبود
به خالکوبی روی گونه ات خلاصه نمی شد
تنها
دوربینی که ساده لوحی دست ام را درج می کند
سایه به توقف این فصل داده است
دارم از سیاهی پیشانی آب به پنجره می زنم
با استپ هایی که بیابان رو سری ام یک شبه می زاید
و دست می کشم از حروفی که لکنت اشان به زبان تو می چسبد
این دوربین
و عکس ام که از مناظره خارج است
نکند اهواز
شکل کوچک زمینی ام را از گردن باز کرده است ؟!
شعر زنان استان خوزستان
چكيده
شعرخوزستان و در وجه خاص تر آن شعرزنان با گره خوردگي به تحولات سياسي / اجتماعي و فرهنگي به نموداري زنده و ملموس از وقايع عيني جهان پيرامون بدل شده است . نموداري كه با ترسيم انديشه هاي انتقادي ، اجتماعي ، با توجه به معيارهاي زنانه به همراه ويژگي هاي مستقل سبكي ،كاربرد امكانات تازه در زبان و دست يابي به زيبايي شناسي نوين ، چشم اندازمتفاوتي را در حوزه ي شعر زنانه درايران گشوده است .
با همين نگاه دراين چكيده ،ازشعر زناني ياد مي شود كه با پاي فشردن بر پارامترهاي زن / شاعر به تبيين انديشه هاي مدرن زنانه در قالب هاي متفاوت شعري ، هر يك با بدل شدن به نقطه عطفي در ادبيات ايران درخشيدند و مي درخشند . پس با نگاهي اگرچه اجمالي به معرفي و ارزيابي آثار زنان شاعري مي پردازيم كه با توجه به تكثر آراء و تمايلات ادبي ، به كشف افق هاي تازه در ذهن و زبان نائل آمده و در حوزه هاي متنوع زباني ، سبك متفاوتي را آزمود ه اند .همچنين لازم به ذكر است كه تمامي مطالب اين مقاله با استفاده از كتاب نماي درشت آنتولوژي شعر زنان استان خوزستان نوشته ي افسانه نجومي تهيه و تنظيم شده است .
كليد واژگان : زبان ونگاه تغزل گرا در شعر زنان ، زن و شعر معاصر ، زبان زنانه
ادامه متن را با هم بخوانیم...
جمع می زنم
و خشکسالی که از تخیل کارون خاک نمک زده می مکد
در جیب های کودکی ام راه می رود
با دکمه هایش که محو خواب نمائی گلدان هوای مفرحی است
فرشته گرفتن از سیاهی موها
مثنوی اش رنگ ببازد
کبودی پیشانی از آستین زنانه ام خاک می خورد
دارم عکس می کشم به قال این مقوله ی ناموزون
که حلق مرا در تابلوهای فانتزی اش
به عطوفت سنگ ریزه های قدیمی / ورز می دهد
هنوز هم نئون ها
یکطرفه سمت کوچه را محو می شوند
ندیدی؟
زنی که زمین گیر دست های زمینی است
آینه اش را شبیه چشم های شما کوک می زند
این مه که از روسری ام
پهن تر نقش می زند به پنجه ی تاریکی
به زاگرس این هجای مدور
بلوط می تکاند و تصنیفی
که عطر وحشی چند شکوفه به لب داشت
پیدا بود از خالکوبی گونه ای که روزی از مسیر آینه افتاد
و این صداکه از نبودن صاعقه آب می شود از زمین
پیاله پیاله رباعی خیام
تنها در یک سکانس قدیمی فرض می شود
موهای تیفوسی ام را به غبار روبی آینه ها وصله کنم
باور می کنی
مدیحه ها سمت جانبی چشم های تورا دست برده اند ؟!
وقتی حروف در عناصر چهار گانه نمی گنجد
و این روزنامه مسیر معینی است
متر گرفته ام که فارسی
کلمات سرخ و سفیدش را روزی دست به سینه می بردند
در قله ها که جای کمی نسیت
اروند غربال هم بگیرد
این سمفونی با آوازهای کرشمه نوازش به گردن کوچه هاست
در خوابنامه ها سنگ مقوله ی رایجی است
وقتی می پراندت از زمین
تا رنگ از آسمانی بگیری
که اسطوره هایش را به سبک صامت انگشت های تومی بافد
نبکاها به شوری این کویر خاک تازه بپوشند
گیجی سنگ های وجین شده قطعی است
هنوز هم نقش این حشره
که دست های مرا در تالیف های روزمره گی اش آب می کشد
در موازنه پیداست
از یاد هم که بیاوری مزامیر این کتیبه ی سنگی
به کائنات تا شده از صفحه ی مستطیل تاب می خورد
می گذارم
درخت قد بکشد
آب قد بکشد
زمین قد بکشد
تامن شکل لایروبی گل ها را به چمن حواله کنم
پیاله پیاله رباعی خیام
تنها در یک سکانس قدیمی فرض می شود
رسم مرا کسی می داند
که آسمانش را به حرف های تاول زده ترسیم می کند
سده های مقعری است
که مرئی شدن از شلوغی جمله ها
در ملکوت حضانت واژه ها دست برده اند
سده های مقعری است
تا پلک هایم رنگ بگیرند و ابروهای کمانی ام
به سوگلی لنزهای سدر چیدن از حباب برگردند
زنانه تر از حرف های زنانگی
بدون کفش و کلاه
ور وسری ایی که محو خرقه نواز ی اشباح ثبت خورده است
این شعبده
در شعبده
در مشق های بدون قاعده پابرجاست
تکرار هم که بگیری سطری است که پرتاب ام می کند از زنی
که سنگ می کشاندم از زمین
از آفتاب استعاره نمي گيرم
تا حوصله ات بيفتد
از اورس ها شتاب راه دويدن به فاصله برداري
اين خط نشانه بگيرد
از آينه
خطوط مقعر ش كنار تو پا بر جاست
راه به راه
از برگي كه به عاريه مي زنم
تاويل ها سايه از مكاشفه برده اند
و گرنه وصف ماه نگاري
تنها در نقاشي هاي قهوه خانه اي
قهقهه بسته است
هنوز هم روسري ام را به آسمان دخيل ببندم
اين داربست
از جبري كه انگشتان مرا حمل مي كند
به تملك آفتاب گردان ها
سنگ به نقيصه هاي مركب ربط مي دهد
تا من از فواصل شن ها
رنگ به دقيقه بردارم
عشق شباهت افلا طوني اش مسير شب نوازي تاريكي است
و اين حر ف ها كه ربط به دقيقه ندارد
اين جا كه
به سادگي مي شود پونه هاي روي دامن ات را
هم نديده بگيري .
|
|